ديگه ,چادر ,ديگه بزرگ

در حاليكه چادرش را سرش كرده و تلاش مي كند سوار دوچرخه اش شود!!!با حالت كاملا طلبكارنه اي مي پرسد:"مامان مگه من ديگه بزرگ نشدم؟"

من از آشپزخانه:بله عزيزم،شما ديگه بزرگ شدي.

جمله ام به پايان نرسيده كه اين بار با تحكم مي گويد:پس من ديگه خودم مي تونم انتباق(انتخاب)كنم كه چي بپوشم،من دلم ميخواد مثل سفيده(سپيده كه شش ساله است)با چادر و روسري برم مهد كودك.

من هنوز حرفي نزده ام كه دوباره مي گويد:من كه نميگم لباس فرم نمي پوشم كه،مي پوشم،فقط روش چادر سرم كنم؟؟باشه مامان؟؟

من:اگه اينجوري دوست داري باشه.

تا شب صدبار مي پرسد،مامان قول داديووو ديگه نميشه نظرتو عوض كنيووو و قبل از خواب چادر و روسريش را مرتب كرده،دم در قرار مي دهد كه يادمان نرود.

منبع اصلی مطلب : روزهاي زندگي
برچسب ها : ديگه ,چادر ,ديگه بزرگ
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : دخترك با حجاب